پابرهنه

پایگاه خبری رسانه ای و قرارگاه عملیات فرهنگی مستضعفین و پابرهنگان

گفتگو با جانبازنخاعی ولایی 70درصد مصطفی باغبان

گفت وگو با جانبار نخاعی ولایی و علمدار هییت عشاق العباس(ع)

خاندان “باغبانی”  نامی آشنا برای اهالی ایثار و شهادت است چرا که همه مردان خانواده “باغبانی” اهل دل اند و مطیع امر رهبر. و برای  اثبات این حقیقت، پدر چندسالی است که به یاران شهیدش پیوسته و افتخارجانبازی نخاعی بر سینه خود آقامصطفی  و دو برادر برگوار دیگرش؛ در کارنامه رشادت این خانواده ارزشی به ثبت رسیده است.

علاوه بر آن آقامصطفی بانی و بنیانگذار هییت عشاق العباس (ع) نیز هست چرا که ارادت قلبی ایشان به امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) باعث شده که وی منزل مسکونی  خود را تبدیل به حسینیه ای برای عزاداری جانبازان نماید که در نوع خود بسیار زیباست. و فراموش نمی کنیم کار نیک و ارزشمندی این جانباز خیر را که در همین حسینیه، چندسالی را یاری رسان خانواده رزمندگان تیپ فاطمیون ساکن در ایران در جنگ سوریه بودند.

جانباز مصطفی باغبانی متولد 1342 است. او علاوه بر داشتن کارشناسی نظامی، کارشناس حقوق نیز می باشد و  قبل از جانبازشدن در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بوده و از محضر آیت الله مجتهدی کسب فیض نموده است.

ماجرای جانبازی او بس شنیدنی است. تاکنون حدود 28 عمل جراحی روی او صورت گرفته. وی دچار چسبندگی نخاع است و زمانی که درد به سراغش می آید گویی برقی به قدرت 420 ولت بر بدنش می نشیند و این درد آنقدر آزاردهنده است که ناگهان از حال می رود و برای خلاصی از این درد بالاجبار داروهای مسکن بسیار قوی مصرف کند تا بلکه اندکی دردهایش فروکش کند.  با این بمب روحیه  است.

با این مقدمه به سراغ این جانباز ارزشی عاشق ولایت می رویم و به تناسب حال و هوای این روزهای محرم و ایام سوگواری اباعبدالله الحسین(ع) گفت و گویی با ایشان داریم که خواندن آن خالی از لطف نیست:

لطفا کمی از دوران کودکی خود برایمان تعریف کنید:

بنده در یکی از محله های جنوب شهر یعنی میدان خراسان و تیردوقلو به دنیا آمدم. درسال 1356 در آن جو نامناسب با روحانی پیشنمازمسجد محل حجت الاسلام علم الهدی (امام جمعه شهر مشهد)  آشنا شدم. با تشریح اهداف انقلاب توسط ایشان، تکثیر اعلامیه ها و توزیع آنها کم کم زمزمه های انقلاب به گوش می رسید ما هم به موج مردم پیوستیم و با تسخیر کلانتری محله، به کمیته پیوستیم و حاج آقا علم الهدی هم رییس کمیته منطقه10 بودند و ما هم درکنار ایشان بودیم.

چطور شد که به جبهه اعزام شدید؟

بنده به همراه مرتضی رضایی، سلیمانی، شهید حسن لاجوردی، شهید قاسم بالابلند، شهید هادی قنبری، شهید رضا قنبری درحفاظت آقای علم الهدی بودیم. هر زمانی که خبردار می شدیم عملیاتی در پیش است به نوبت و گاها هم از هم سبقت می گرفتیم و به جبهه می رفتیم و  معمولا مجروح هم می شدیم. من جزو نیروهای رسمی کمیته بودم بنابر این برای اعزام به جبهه باید اجازه می گرفتم. به کمیته برگشتم تا از آقای صالح خوانساری اجازه بگیرم که به جبهه اعزام شوم که ایشان اجازه نداد. من آنقدر درب خانه شان نشستم تا بالاخره با دوماه مرخصی بدون حقوق من موافقت کردند. در چهل و هشتمین روز  اعزام بود که مجروح شدم.

نخاعی شدنتان چگونه اتفاق افتاد؟

صبح  روز دوم عملیات والفجر 8 حدود ساعت1-2 نصف شب بود. روز قبل از آن در روز 22 بهمن حضرت آقا که آن زمان رییس جمهور بودند در میدان آزادی خطبه نماز جمعه را که خواندند فرموند که ما “فاو” را ثبت می کنیم. آقای دستواره به من فرمودند خطبه های آقا را گوش کردی؟ گفتم بله گفتند: شب احتمال دارد ما خاکریز ثبت را بزنیم. شب شد و قرار شد یک گروه تخریب چی بیایند  مین های یک قسمتی را خنثی کنند و لودرها هم راه را باز کنند. کارها که انجام شد به ما گفتند شاید دشمن طوری بیاید که این مین ها را از زیر خارج کند یک دستگاهی هست به نام “اژدرمنگال”(که هم اکنون نیز سلاح ارتش آمریکاست که شبیه لوله جاروبرقی است) لوله هایی به طول یک و نیم متر درون هم دیگر قرار می گیرند حدود 50 متر می شود و یک چاشنی به آن می زنند که منفجر می شود و به قاعده 5/3 متر درعرض و 4 متر درعمق خاکبرداری می کند. یعنی برد تخریبی آن خیلی زیاد است. من به شهید یزدان که مسوول کار بود گفتم شاید دشمن یک تک بیندازد و نیروهایش را از خاکریز عبور دهد آنوقت چه کنیم.

قرار شد یک عده جلوتر چاله هایی را حفر کنیم که اگر زمانی تانکها آمدند از روی ما عبور کنند ما از پشت آنها را بزنیم. این کارها را که انجام دادیم حدود ساعت 6 صبح بود که نمازم را خواندم و رفتم درون سنگری که آخر آن کمی بالاتر از سطح قرارداشت. از نظر استراتژیکی هم جای مناسبی بود.  حدود دوشب بود که اصلا نخوابیده بودم. سرم را که گذاشتم خوابم برد – البته جا دارد اینجا خاطره ای را تعریف کنم من در منطقه مهران که بودم یک شب باران بارید. یکی از بچه ها به نام خسروجردی که نوجوانی تقریبا 14 ساله بود سردش بود و مشغول نگهبانی بود. او را به داخل سنگر فرستادم و خودم نگهبانی دادم. سنگری داشتیم که حدود 10 متر طول و عرض آن5/2  و ارتقاع ان 170- 180 می شد و حدود یک متر هم که گونی می گذاشتند این بود که اگر کسی می خواست درون سنگر بیاید باید کمی خم می شد. آمدم سنگر دیدم که خیلی سردش است و می لرزد. پتوی خودم را روی او انداختم. و بخاری را کنارش گذاشتم و باز هم دیدم سردش است از پشت با همان پتوها بغلش کردم که کمی گرم شود و خودم سرم را به پشتش بود گذاشتم که خوابم برد که یک لحظه حضرت ولی عصر(عج) را دیدم که وارد سنگر شدند.

همه بلند شدیم. ایشان آمدند و پیشانی یکی از بچه ها را بوسیدند، دست روی قلب یکی گذاشتند و به نوعی هر کسی را مورد تفقد قرار دادند. به  خسروجردی که رسیدند  دست روی انگشت پایش کشیدند به من که رسیدند گفتند: شما چه می خواهی؟گفتم هرچی عشق شماست؟ گفت: آن را که ما می دهیم اما شما چه می خواهید؟ گفتم این جمال و زیبایی صورت را از من بگیر؟ – البته این خود هم حکایتی دارد. آقای مهدوی کنی هر زمان من را می دیدند دستی به صورتم می کشیدند خوب آن زمان جوانان همه در تزکیه نفس بودند –  برای همین من به آقا عرض کردم دوست دارم جمال مرا بگیری! – من که از خستگی خوابم برده بود یک مرتبه چیزی به سر من اصابت کرد. راکتی به سنگر ما خورد و ترکش آن صورتم را از هم پاشید. من همان لحظه یاد خواب و صحبتهای آقا امام زمان(عج) افتادم.

دستم را درون صورتم کردم و غرقابه خونی که در گلویم جمع شده بود بیرون کشیدم ناگهام چشمانم باز شد. یک  جوان دربهداری داشتیم که دوید وصورت مرا جمع کرد و پتی روی آن گذاشت و بست. بعد با بی سیم اطلاع داد که برادر باغبانی مجروح شده اما آنها گفتند راهی ندارد جز این که خودش را که فاصله 50 متری با خاکریز داشت برساند و آنجا با برانکارد به بیمارستان برسانیم. البته تیراندازی ادامه داشت. من که کونگفوکار بودم و بدن قوی داشتم. تا 50 متر دویدم. کمی که دویدم یک خمپاره هم به شکمم اصابت کرد و روده هایم هم بیرون ریخت. خودم را به برانکارد رساندم و دمر روی آن خوابیدم. بچه ها که آمدند برانکارد را بلند کنند و درون آمبولانس بگذارند عراقی ها رگبار بستند.

نفر عقبی به زمین افتاد و نفر جلویی حمید داوودآبادی بود که  او هم مرا رها کرد و پشت سنگر رفت. ناگهان تیری به کمرم اصابت کرد. حمید یکی را صدا می کند که برانکارد مرا به کنار جاده برسانند آمبولانسی می آید که مرا منتقل کند که ناگهان خمپاره ای به آن اصابت می کند و آتش می گیرد که قستی از بدنم هم می سوزد. مرا با آمبولانس بعدی به بیمارستان شهید بقایی منتقل می کنند. در بیمارستان شهید بقایی کمی رسیدگی شدیم. البته در پایگاه یکم شکاری که برای پاکسازی به آنجا رفته بودیم یک دست لباس عراقی نو آنجا بود که آن را پوشیدم. در زمان مجروحیت هم همان لباسها تنم بود. در بیمارستان فکر کردند من عراقی هستم من با همان حال گفتم عراقی باباته! بعد لباسهای مرا از تنم بیرون آوردند و ملافه ای رویم انداختند و مرا با برانکارد سوار قایق کردند همین که قایق حرکت کرد خمپاره ای جلوی قایق خورد و برانکارد به بیرون از قایق و درون آب پرتاب شد. من از قایق به درون آب پرتاب شدم به طوری که روده هایم بیرون بود و روی آب شناور بود و پنی را هم که روی صورتم بود بیرون آمده بود.خلاصه چندنفری درون آب پریدند و مرا با سختی از آب بیرون آوردند. در بیمارستان شهید بقایی ظاهرا می گویند امیدی نیست و او را به سردخانه منتقل کنید. ساعت 5 بعداز ظهر یکی از پزشکان بطور اتفاقی از یکی از سربازها می پرسد مجروحی که صبح آورده بودید کجاست می خواهم او را ببینم.  وقتی به سردخانه می آید می بیند من هنوز زنده ام و نفس می کشم.

جرقه ایجاد هییت عشاق العباس(ع) از کجا در ذهن شما زده شد؟

سال 1370 تنها تولدهای آقا قمربنی هاشم (ع)، امام حسین(ع) و امام زمان(عج) را جشن مختصری می گرفتیند. یک بار که شب میلاد آقا ابوالفضل(ع) در حرم حضرت امام رضا(ع) بودم موقع برگشت جمعیت حرم را که شمردم 16نفر بودند. برای من بسیار مهم بود که چرا باید تولد حضرت قمربنی هاشم(ع) اینقدر غریبانه برگزار شود. سال 77 هییت را تشکیل دادیم بعد اعلام کردند برای هییت باید کارت هم داشته باشیم بنابراین ازلشکر کارت گرفتیم. اولین شهید هم شهید احمدفاریاب بود.  هییت گردان شهادت را هم درکنار آن ایجاد کردیم. از آن زمان به بعد سعی کردیم که این میلاد را باشکوه بیشتری برگزار کنیم.

باتوجه به این نکته که حسینیه عشاق العباس(ع)  در منطقه ارامنه نشین ایجادشده،  عکس العمل گروه اقلیت مذهبی نسبت به این هییت چگونه است؟

بنده که از سال 1370 به تنهایی برای آقا قمربنی هاشم(ع) مراسم می گرفتم که از سال 1377 به همراه دونفر از جانبازان این مراسم مولودی را داشتیم. در آن مراسم آقای سازور مداحی می کرد  و من جلوی در ایستاده بودم دیدم یک مرد قوی بنیه با سبیل های چخماقی آمد و از بچه ها سوال کرد صاحب اینجا کیست؟ گفتم اینجا صاحب ندارد نوکر دارد! گفت: همان! مسوول اینجا کیست؟ بچه ها مرا نشان دادند. گفت: عباس فقط مال شما نیست مال ما هم هست. دیدم چهارتا کاسه بزرگ کاکائو آورده. ما هم کاسه های کاکائو را به مداح دادیم و او آنها را بین حاضرین پخش کرد و گفتم: شما دست پر آمدید با دست پر هم برمی گردید. دو سه روز بعد ماشین من خراب بود برای تعمیر به یک مکانیکی برده بودم روزی که می خواستم آن را از تعمیرگاه بگیرم یکی از بچه ها را فرستادم. صاحب مکانیکی ماشین را تحویل نداده بود و گفته بود خودش بیاید من باعصبانیت رفتم که ماشین را تحویل بگیرم گفت: شلوغ نکن. این داستان دیشب که اتفاق افتاده ماجرایش چیست؟ شما ما را نجس می دانید؟ گفتم نه شما هم صاحب کتاب هستید و…. بعد از آن در مراسم های ما تعدادی از ارامنه هم حضور داشتند.یک فرد ارمنی به نام”گرگین” بود که بعداز من همه کاره هیئت بود. حتی ماشین مرا که تعمیر می کردند ریالی نمی گرفتند.

: نکته جالبی که در این چندساله در این هییت می بینید بیان کنید:

ابتدا این که  تمامی خادمان این هییت، عاشق جانباز و ویلچر هستند. زمانی که یک جانباز با ویلچر وارد می شود همه کارهایشان را رها می کنند تا به ایشان خدمت کنند. بعد هم شفا یافتن بچه های مریض همین همسایه های ارامنه که با آوردن فرزندان خود و تبرکشان به پارچه های سیاه، شفای فرزندانشان را از حضرت ابوالضل العباس(ع) می گیرند بهترین اتفاقاتی است که از هییت حضرت ابوالفضل (ع) داریم.

توصیه شما  به دیگر جانبازان چیست؟

جانبازی و ویلچرنشینی یک ابهت الهی است که خداوند ارزانی ما داشته است. پس باید از آن با تزکیه و ممارست محافظت کنیم تا پس از شهادت در دنیای آخرت بتوانیم دیگران را هم شفاعت نماییم.